دوست همه شما
در این شب که ابرهای دلم خیال باریدن دارند من ندانم که شقایق به گل یاس چه گفت آن زمانی که زچشمش گل الماس شکفت من فقط دیدم ازآن راه که آمدبرگشت کس نپرسیدزچه آمدوچراراه بگشت شایدآن روزبه یادپرطاووس آمد یاکه آن دم زپی وعده ققنوس آمد یاکه مشک دل اوغرق سراب گشته بود یاکه ازمشک امیدغرق خواب گشته بود من ندانم چه کسی بودوبه الماس چه رفت(roft) فقط ازدورشنیدم که کشیدآهی وگفت حیف یک عمرکه ازیارجداگشته شدم حیف این راه که طی کردم وبس خسته شدم این همه گردجهان گشتم وبرچرخش اسیر آب درکوزه ومن مشک به دست سوی کویر گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود. خدا گفت: چیزی بگو! گنجشک گفت: خسته ام. خدا گفت: از چه؟ گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی، کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی. خدا گفت: مگر مرا نداری؟ گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند. خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی؟! گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود. خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده؟! چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری؟! هرگز تنهایت گذاشتم؟؟؟ گنجشک سر به زیر انداخت. دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود. خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا! مهربانم ؟ ... سلام خیال با تو بودن است که تنها کمی مرهم روی درد نبودنت میگذارد ... و
فقط ذکر نام تو?از بار غم هایم می کاهد ...
الهی!
تو با رحمت بی منتهایت
طلوع دوباره ی خورشید امید
در صبحی نمناک
از اشک های دعای شبانه ام را برایم مقدّرکن!
آب درکوزه
چقدر دلم برای با تو بودن تنگ شده
لحظه ای نیست که به تو و آینده ی با تو بودن فکر نکنم
قالب ساز آنلاین |